برای این کودک هم امسال، پیام نوروزی می فرستی آقای اوباما؟
ملکه نروژ ظاهرا به دعوت یک دختر ایرانی پاسخ مثبت داده و به دیدار خانواده وی در نروژ رفته است (فیلم). زن خانواده محجبه است و ساده انگاری است که خیال کنیم این موضوع در انتخاب این خانواده توسط ملکه نروژ و یا هیئت تصمیم گیرنده نقشی نداشته است. دیدار ملکه نروژ از یک خانواده مهاجر مسلمان اهل خاورمیانه با تفاوت های آشکار فرهنگی و مذهبی یک نمایش تمام عیار و درست حسابی است. خانواده ایرانی از ملکه با چای ایرانی که معطر به هل و دارچین و زعفران بوده و هم چنین انواع شیرینی های ایرانی پذیرایی کرده است. این دیدارها اگرچه در راستای برداشته شدن شکاف های اجتماعی و ایجاد مودت و دوستی میان ملیت های گوناگون در نروژ می تواند بسیار مفید و ثمر بخش باشد اما حقیقتش این است که این دست کارها چند وقتی است دیگر مرا سر شوق و ذوق نمی آورد..
می دانید خانم ملکه! آرزو می کردم که ای کاش قدرت سیاسی داشتید و امروز به جای آمدن به خانه یک خانواده ایرانی و خوردن شیرینی ایرانی، با یک رای ، اگرچه تنها و تک؛ اما مستقل و آزاد در برابر زورگویی ها و تحریم های غیر قانونی کشورهای هم پیمانتان ایستادگی می کردید.. آرزو داشتم کاش کشورتان در این مسیر تاریخی راه خود را از جانیان و قاتلانی که مردم جهان هنوز دروغ گویی وقیحانه آنها در داشتن سلاح کشتار جمعی عراق؛ که دست آویز حمله نظامی به آن کشور شد، را فراموش نکرده اند جدا می کردید… ای کاش مردم ایران در تاریخ روزی از کشور شما به عنوان یک کشور آزادی خواه، مستقل و دوست دار واقعی صلح یاد کنند… ای کاش اتخاذ سیاست مستقل این قدر هزینه بر نبود خانم ملکه …
پی نوشت: این موضوع البته خیلی قدیمی است (ماه مارچ 2011). با این حال این خبر امروز در مدیای فارسی صدا کرد.
امسال یکی از معدود سالهایی است که سال نو میلادی اینجا مانده ام و دیگر دارد حالم از سال نوی اینها به هم می خورد. از یک هفته پیش تا به حال حتی یک مرغ دریایی هم در شهر پر نزده و سکوت سهمگینی بر همه شهر حکم فرما است. سکوت و تنهایی اش به درک، شبی نیمه شبی از همین روزها در ماشینی که همین یک ماه و اندی پیش خریده بودم را باز گذاشتم و باتری ماشین به کل خالی شد. امروز یکی از این بچه های مستر بی نوا را صدا زدم دو نفری در این سرمای استخوان سوز ده درجه زیر صفر ماشین را از زیر برف بیرون کشیدیم و هلش دادیم ولی روشن نشد. بعد با مهدی رفتیم از پمپ بنزین بوستر قرض گرفتیم و سر قرمز را به سر قرمز و سر منفی را به سر منفی زدیم و باز هم افاقه نکرد تا یکی از این مامورین امنیتی دانشگاه که از دور ما را می پایید و می دید اوضاعمان وخیم است آمد کمک و یک سیم باتری به باتری یا به قول اینها جامپ استارت برایمان پیدا کرد و سیم قرمز به سر قرمز و سیم سیاه به سر سیاه و باز هم ماشین روشن نشد.
فعلا ماشین را یک جای پارک ممنوعی پارک کرده ام و رویش از این مثلث های خطر گذاشته ام و یک نامه زیر برف پاک کن خطاب به آقای پلیس که جان مادرت ماشین را بر نداری ببری گاراژ دوشنبه می آیم برش می دارم و این قضایا. هر چند نامه تا صبح زیر یخ مدفون می شود اما از هیچی بهتر است. حالا نمی دانم چه باید بکنم. دوشنبه زنگ می زنم به فروشگاهی که ماشین را از آنجا خریده ام و از آنجا که ماشین هنوز گارانتی دارد خودم را می زنم به آن راه که فلان فلان شده ماشینی که به ما انداختی باتری اش مشکل دارد. بلکه بیاید ببیند مشکل چیست که باتری خیال شارژ شدن ندارد.
در نظرآمریکا و قلاده به گردنان لیبرالیسم جهانی در سراسر عالم، هر کشوری که با مدل نوع حکومتی آنها هم خوانی نداشته باشد دیکتاتوری است. هر کشوری که بر سر آرمان استقلال کشورش بایستد و این آرمان سد راه مطامع آن کشورها باشد محور شرارت است و باید در سازمان ضد ملل علیه اش قطع نامه صادر شود. باید قطع نامه های تحریم بر ضد این کشور چپ و راست در آن مجمع خود ساخته ضد بشرشان تصویب شود تا مردم آن کشور پس از سالها فشار در اثر قحطی و گرسنگی یک به یک جان بسپارند. نمونه یکی از این کشورها کره شمالی است. کره ای که در دهه 90 میلادی بیش از 600 هزار نفر از مردمانش بر اثر قحطی و گرسنگی جان خود را از دست دادند. آمریکا حق دارد از هزاران کیلومتر آن سو تر از 60 سال پیش – یعنی درست در سال 1950 میلادی روزی که در اکتبر همان سال پیونگ یانگ را اشغال کردند و اگر نبود چینی که به خاطر منچوری خود را در جنگ علیه سربازان سازمان ملل به رهبری آمریکا ببیند و وارد کارزار شود امروز چشم های کودکان کره شمالی پهن تر می بود – بیاید و در مرزهای کشور دیگری دهها پایگاه نظامی بزند و امر کند که سلاح ها را بر زمین بگذارید و آنها را توسعه ندهید. که اگر چنین نکنید محور شرارت خواهید بود و جامعه جهانی دمار از روزگارتان در می آورد.
در نظر آنان همه آنهایی که در مرگ پیشوای خود پس از سالهای پر رنج تنگدستی این چنین زار و گریان مویه می کنند یا مشتی عوام شستشوی مغزی داده شده اند و یا حکما جایی خارج از کادر تلویزیونی من و شما، سرنیزه ای به سویشان هدف گرفته شده است که یا گریه می کنید یا شکم های به پشت چسبیده تان پشت دوربین ها سفره خواهد شد. و به راستی این مغزهای معلول که بلا وقفه در طی دهه های اخیر مورد هجوم بمباران کذب و دروغ هزاران هزار رسانه غربی قرار گرفته اند شستشوی مغزی داده شده اند و یا مردمی که سختی و رنج را در همه این سالها احساس کرده اند و با این وجود بر آرمان اصیل خود پایدار مانده اند؟
تا وقتی قصه گوی شب های تاریک شما باشید افسانه های وحشتتان را علیه دشمنانتان باور نخواهیم کرد.
امشب جدایی نادر از سیمین را دیدم. اگرچه کمی دیر اما به قول آن مثل فارسی که می گوید ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، تماشای این درام پراندوه به گمانم به همان طراوت روزهای نخستش تلخ و جانکاه بود. من کارگردان این اثر را نمی شناسم و حقیقتا هیچ علاقه ای هم به شناختن شخصیت فردی خالق این اثر ندارم. خواننده عزیز باید بداند که ما اینجا تنها از مخلوق حرف می زنیم و داوری درباره خالق را به کسان دیگر محول می کنیم.
آنچه ما در یک نمای دو ساعته با عنوان جدایی نادر از سیمین با آن روبرو هستیم، ترکیبی از صحنه های غم بار عریانی است که در تمام دقایق قلب بیننده را به سختی می فشرد. گاه با دیدن زجرهای پیرمردی که درد نسیان و فراموشی جانش را می کاهد، گاه با مشاهده اشک های تلخ و سرگردانی دختری پراندوه که بر سر یک زندگی از هم گسیخته مردد است ، لحظاتی با قرار گرفتن در جایگاه زنی که در زیر مصائب زندگی کمرش شکسته است و هنگامی با دیدن زندگی به انتها رسیده و پاک باخته حجت. یک روایت منسجم تلخ اما حقیقی از پیش آمدهای دنباله دار در میان دو و یا شاید سه طبقه اجتماعی: طبقه سنتی، مقید ، مذهبی و فقیر متشکل از حجت و راضیه، طبقه متوسط با نشانه هایی از نمادهای سنت گرایانه و اصیل ایرانی (نادر) و طبقه دیگری که نوگرایی و تجدد از نشانه های بارز آن است. طبقه ای که رشد و تعالی فرزند خود را در جامعه غربی بر جامعه ایران ترجیح می دهد، به موسیقی سنتی تنها از نوع شجریانش علاقه مند است و در پی آموختن پیانوست و شغل و پیشه اش آموزش زبان انگلیسی است. خواننده عزیز بی شک آن چنان هوشیار است که با مشاهده شخصیت ترسو، محافظه کار و خالی از دل و جرات سیمین در سراسر فیلم از خود سوال کند که انتخاب چنین شخصیتی بی اراده که نشانه های وادادگی – از ابتدای فیلم بر سر پرداخت اضافه بهای حمل و نقل پیانو تا زیر بار رفتن پرداخت مبلغی قراردادی به عنوان دیه در انتهای فیلم – در آن آشکار و روشن است، در این طبقه اجتماعی نو گرای متجدد کاری عامدانه از سوی کارگردان بوده است یا خیر. با این حال ما اینجا بنا نداریم که با یک حاشیه روی طولانی و یا مستقیم گویی و رک نویسی مغرضانه برای کسی از پیش فکر کنیم وبه شما این نوید را می دهیم که پیش از آنکه با بی قراری و بی حوصلگی این نوشته را به گوشه ای پرت کنید فی الفور شرح غم انگیز و درد آور داستان را پی بگیریم.
اما این اثر بی آلایش فرای نمایش غم ها و محنت های تنیده در داستان، نمایشی از تناقض گویی و دروغ گویی – و یا شاید بهتر باشد بگوییم کتمان حقیقت و راستی - توسط همه اجزای این روایت نیز هست . کتمان و پنهان کاری از حقیقت بارداری راضیه توسط نادر، پنهان کاری رخداد تصادف توسط راضیه، تمنای حجت برای ذکر قسم دروغ از سوی راضیه و کتمان و لاپوشانی داستان تصادف راضیه از سوی سیمین همه نشانه های بارزی از دوری جستن از حقیقت در بخش هایی از داستان توسط اجزای این نمایش است. و این تنها نقطه ای است که شما ببینده فهیم را بر سر انتخاب قهرمان دوست داشتنی قصه با تردید های جدی مواجه می کند و گرنه چه کسی است که شخصیت منطقی، آرام و صبور و پر اراده نادر که بر سر حق خود از هیچ موضع برتری جویانه و یا ترحم برانگیزانه ای کوتاه نمی آید را ستایش نکند؟ تردیدی که بی گفت و گو بر شیرینی تعلیق برانگیزاننده ی حس کنجکاوی انتهای فیلم و انتخاب میان خوب و بد و زشت و نیکو در میان اشکهای آرام و غم بار دختر خانواده می افزاید.
تابلوی جدایی نادر از سیمین نه یک امپرسیونیسم پر شتاب است که در پی القای آنی مفهوم با ضربات سریع قلم مو و رنگ های گرم و جان دار بر تابلوی نقاشی است و نه یک نقاشی حجم گرای کوبیسم آشفته که به خیالش با نوعی رئالیسم مفهومی در پی عرضه اثر در ابعاد یک و یا دو بعدی باشد. جدایی نادر از سیمین یک شاهکار رئالیسم ناب بر یک بوم قدیمی و کهنه است که اگرچه با رنگ های سرد و بی روح و غم انگیز و بی آلایش آراسته شده است اما نوازش لطیف و پر احساس قلم، بیینده را از سطح روایت به عمق محنت و مصیبت و درد می کشاند.
دکلمه، عکس و ویرایش خرچنگ زاده… Music: The river by Eleni Karaindrou
کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک … دو … سه …. دیگر پار
هلا ، یک … دو … سه …. دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود
Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.
هنوز درمورد جنگ الکترونيک چيزی نگفتهايم. آيا قادر به ايجاد اختلال در فرکانسهای ارتباطی هواپيماهای امريکايی با پايگاههايشان يا ناوهای هواپيمابرشان هستيد يا خير؟ ايجاد اختلال در فرکانسهای موشکهای پرتاب شده به سمت پايگاههای راداری يا نيروگاه اتمیتان چطور؟
هواپيماهای استيلث (رادارگريز) را چه میکنيد؟ اف ۲۲ های امريکايی کافی است طی ۶ ساعت هرکدام دو يا سه سورتی پرواز داشته باشند، به نظر شما غير از خاکستر، چيزی از سيستم دفاعی شما در جنوب کشور باقی خواهد ماند؟
این بخشی از مقاله شخصی به نام پدرام فرزاد است که در تاریخ 23 نوامبر 2010 پس از رزمایش موشکی ایران در تارنمای فارسی وزارت امور خارجه اسراییل چاپ شد. مقاله را می خوانم و به عکس هواپیمای آمریکایی رادار گریزی که در آشیانه ای در خاک ایران سالم و سلامت آرام گرفته است نگاه می کنم. آن سو تر عکس سردار شهید حسن تهرانی مقدم توجهم را به خود جلب می کند و با خود می گویم بی شک در این عزت یافتن سربازان میهن و این خوار و خفیف شدن دشمن این سرزمین حکمتی نهفته است. حکمتش لابد این است که آن خدایی که آن بالا نشسته است می خواهد به من و تو بفهماند آی آدم مومنی که با توکل بر من روی پای خودت ایستاده ای! یک کسی هست اینجا که فرای همه قدرتهای خیالی و هیمنه های پوشالی زمینی دست تو را بگیرد و تو را بر عرش اقتدار و قدرت و صلابت بنشاند. سردار کاش بودی و می دیدی که هم رزمانت امروز چه گلی کاشته اند..



